محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

5012

تاريخ الطبرى ( فارسي )

منصور گفت : « چنين كس را بايد بر آورد و نيكى كرد و مال داد كه همانند وى در اردوگاه ما نيست . » ابن عياش گويد : چنان بود كه پيوسته جمعى از كوفيان بد عامل خويش مىگفتند و از اميرشان شكوه مىكردند و سخنانى مىگفتند كه عيب حكومتشان بود ، و اين را جزو خبرها نوشته بودند . منصور به ربيع گفت : « برو و به هر كس از مردم كوفه كه بر در است بگوى كه امير مؤمنان مىگويد : اگر دو كس از شما به جايى فراهم آيند سر و ريششان را مىتراشم و به پشتشان تازيانه مىزنم ، در خانه هاى خويش بمانيد و خويشتن را محفوظ داريد . » گويد : ربيع با اين پيام پيش آنها رفت ، ابن عياش به دو گفت : « اى همانند عيسى بن مريم چنان كه پيام امير مؤمنان را پيش ما آوردى پيام ما را نيز براى وى ببر و به دو بگوى : به خدا اى امير مؤمنان ، طاقت تازيانه نداريم اما ريش اگر خواهى بتراش . » گويد : ابن عياش تنك ريش بود و چون اين سخن را با منصور بگفت بخنديد و گفت : « خدايش بكشد كه چه زرنگ است و خبيث . » نصر بن حرب كه جزو كشيكبانان ابو جعفر بوده بود گويد : يكى را به نزد من آوردند كه از يكى از نواحى آورده بودند كه در كار تباهى دولت [ 1 ] كوشيده بود . وى را پيش ابو جعفر بردم و چون او را بديد گفت : « اصبغ ؟ » گفت : « آرى ، اى امير مؤمنان . » گفت : « واى تو مگر آزادت نكردم و با تو نيكى نكردم ؟ » گفت : « چرا . » گفت : « اما در كاستن دولت من و تباهى ملكم كوشيدى . » گفت : « خطا كردم و بخشش از امير مؤمنان شايسته است . »

--> [ 1 ] كلمهء متن .